|
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ...
|
من اما
س
ن
گ
شده ام....
آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی
فاصله است.
در آغازعشق
شاید ایستاده ام!
با تو...!
واقعه رفتن تو تمام وجود مرا از هم پاشید.
تمام وجود جز قلبم را.
قلبی که تو ساختی.قلبی که هنوز هم تو می سازی.قلبی که هنوز تو با دستهای گم گشته ات شکل میدهی.با صدای گم گشته ات آرام میکنی.با خنده گم گشته ات روشن میسازی.
قلبی که هنوز به رسم آن روزها هر شب مرا به سوی پنجره میکشد.
قلبی که هنوز چشم انتظار بازگشت توست...
حالادیگر
تنها زائرمزار یاسهای کوچک بی چراغ
من هستم و بس
نمی دانم
ولی شاید بخت
همان مسافر غریبی بود
که سالها پیش به دست آدمیان این دیار
سنگسار شد...
فعلا باید بروم
چند واژه غمگین
کنار پنجره انتظار مرا می کشند
از این به بعد
نامه هایت را به شکل یک دعا برایم بفرست
شاید کسی
آن ها را در دل خروارهاسکوت
برایم بازخوانی کند
می بوسمت
بانوی بی نشان رویاهای کودکی.
ـــ :حالا روزهای ماتم را که از تقویم برداری
دیگر تعریفی برای سال وجود نخواهد داشت
همه واژه ها دارند از ترس بی حرمتی دق میکنند
آن وقت این جماعت بی خیال
حتی از تلفظ معصومیت ستاره عاجزند
چه برسد به درک نجوای مبهم آینه
دیگر چه برایت بنویسم؟
غصه داری کبوتر که چیز تازه ای نیست
دریا هم کم کم دارد به تطهیر روزانه خون عادت میکند
من هم که...
ـــ :بگذریم
نگران نباش
فقط اگر خواستی بیایی
پنهانی
کمی دعای بوسه با خود بیاور
وکنار تنهایی من بگذار
تا این دقایق کوتاه نیز
به تکرار قرائت گریه تلف نشود.
مگر نمیدانی حکمم چیست؟
اعــــــدام

یک روز
روی این همه بغض بی دلیل
پارچه ای
به رنگ سکوت می کشیم
و در حوالی یک سال پر بوسه
برای همیشه
فراموش میشویم
بگذار بعضی ها خیال کنند
ما مرده ایم....
دیگر ملالی نیست جز
نداشتنت/نخواستنت/راندنت/باختنت/رفتنت/نماندنت/با او و
هزاران اوی دیگر بودنت/ بدون مکث پاسخ منفی دادنت...
و عشقی نیست جز عشق به چشمان تا ابد محرمت...
این را برای تو نوشته بودم ومی نویسم:
هر ستاره شبیست که از تو دورم.
آسمان چه پر ستاره است...
مرا ببخش
که پنداشتم
شادی پرواز پرستوها
از شوق حضور توست
آن ها بهار را
با تو اشتباه میگیرند
آخر کوچکند.
کوچکم...
آسان ترا بدست آوردم
شب دلداده ی غم
روز حسرت زده ی نزدیک
چه باک بود که باز از بستر برخیزیم
دوزخ دور بود
هزار سال فاصله با ما بود
سالیانی که حجم آن
از تقویم من بیش بود
حیف و افسوس
که کاغذ دیگر سفیدی ندارد....
من با قلبم نفس میکشم
با روده هام فکر میکنم
غذا که میخورم میره تو کله ام
سیاه رگام سرخند
سرخ رگام سیاهند
من عاشقم....
در اینجا
کوهی است
که گم شده
بی آنکه تو را
دیده باشد.....
از صبح زود تا آخر شب
میدوم
معشوقه هایی دارم
که تو آنها را نمی شناسی
به کسی نیاز دارم که پنهانم کند
از دست احمقی که در درونم است.
دوست دارم به جایی نرم وگرم و امن بروم.
تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی.
شمع همیشه روشن راهنمای من....
گناهش این بود که خدا را در او دید.
گناهش این بود که خدا را معشوق ودر معشوق دید:
((من خدا را در کیمیا دیدم)).
او همه حرفش از عشق بود
و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنین وانفسایی معشوق که خود عاشق نباشد قدر این ((عشق))به جا نتواند آورد.
اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد.
اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند....
سال تحویل باز هم سخت ترین لحظه زندگیم میشود.
اما میشود کاری کرد!
چشمهایم را میبندم وبه لحظه پر شکوه سال تحویل ۸۶ فکر میکنم.
باز هم پیراهنی از حریر ورویا میپوشم.
تو با منی!
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه می افتم
دوباره
گم میشوم.....
فانوس به دست
در ظهر تابستان
میان این همه راه
راه تورا گم کرده ام....
بوی رفتن میدهی
در را باز می گذارم
وقتی برو
که گنجشکها وستاره ها
خوابند...
شیشه شکسته پنجره ای را بند بزند؟
پیش از آنکه بروی
پیش از آنکه بشکند...
به هر قاصدکی
راز چشمانت را گفتم
پروانه شد.
تمام پروانه ها ادای چشمان تو را
در می آورند
چون بغض مرا دوست دارند....
از ترس گریستن نمی توانیم بخندیم...
از پشت شیشه های مشبک
به من گفت:
چندی بعد
گلهای دامنت را باد پاییز
با خود خواهد برد...
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف...
نامت سیده دمی ست که بر یشانی آسمان می گذرد
-متبرک باد نام تو!-
وما همچنان
دوره می کنیم
شب را وروز را
هنوز را....